سلام به همه ي دوستاي گلم:
وفات پيامبراكرم حضرت محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم و شهادت امام حسن مجتبي
عليه السلام رو به همگي شما تسليت ميگم .
بعده يه مدت طولاني با يه داستان عرفاني و خوشگل آپ كردم لطفا بخونيدش .
براي خودتون ميگم واقعا بد نيست گاهي اوقات به ياد خودمون و خداي خودمون بيفتيم .
اين دنيا بدجوري ما رو چسبيده . واقعا يادمون رفته كه همه چي تموم ميشه و آخرش فقط خدا
ميمونه و خدا.
كاش ميشد مثه اين بت خودمونو بشكنيم و از اين پيله ي بديهامون بيرون بيايم خيلي سخته اما
بد نيست امتحانش كنيم.
آن بت ابراهيم مي خواست :
آن بت گريه مي كرد. زيرا هرگز نتوانسته بود دعايي را مستجاب كند و معجزه اي را بر آورده .
زيرا شادمان نمي شد از پيشكشهايي كه به پايش مي ريختند و قربانيهايي كه برايش مي آوردند .
زيرا دلتنگ كوهي بود كه از آن جدايش كرده بودند و بيزار از آن تيشه كه تراشش داده بود و
ملول از آنان كه نامي برايش گذاشته بودند و ستايش اش مي كردند . بت بزرگ گريه مي كرد.
زيرا مي دانست نه بزرگ است و نه با شكوه و نه مقدس .
همه به پاي او مي افتادند و او به پاي خدا . همه از او معجزه مي خواستند و او از خدا.
همه براي او مي گريستند واو براي خدا .
او بتي بود كه بزرگي نمي خواست. ابهت نمي خواست . نام و نشان نمي خواست .
او گريه مي كرد و از خدا تبر مي خواست . ابراهيم مي خواست . شكستن و فرو ريختن مي
خواست .
خدا اما دعايش را مستجاب نمي كرد .
هزار سال گذشت. هزاران سال ...
و روزي سرانجام خداوند تبري فرستاد بي ابراهيم.
آن روز بت بزرگ بيش از هر بار گريست ، بلندتر از هر روز .
زيرا مي دانست ابراهيمي نخواهد بود. زيرا مي دانست از اين پس او هم بت است و هم ابراهيم.
خدايا ، خدايا ، خدايا چگونه بتي مي تواند بر خود تبر بزند؟
چگونه بتي مي تواند خود را در هم شكند؟
چگونه، چگونه، چگونه؟
خدايا ابراهيمي بفرست ، خدايا ابراهيمي بفرست ؟ خدايا ابراهيمي ...
بي باكي و دليري و جسارتي اما فرستاد ، ابراهيم وار
و چه بزرگ روزي بود آن روز كه يتي تبر بر خود زد و خود را شكست و خود را فرو
ريخت .مردمان گفتند اين بت نبود ، اين بت نبود ، سنگي بود سست و خاكي بود پراكنده .
پس نامش را از ياد بردند و تكه هايش را به آب دادند و خاكه هايش را به باد .
و ديگر كسي نام او را نبرد، نام آن بتي را كه خود را شكست.
اما هنوز هم صداي شادي او به گوش مي رسد ، صداي شادي يك مشت خاك كه از ستايش
مردمان رهيد .
صداي او به عشق و شكوه و آزادي رسيد.

پيام روز : با خدا باش و پادشاهي كن بي خدا باش هر چه خواهي كن
نوشته شده توسط زینب در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 3:14 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام دوستاي گلم:
من زينب خانم گل اهل تهرونم همه ي شماهاروهم خيلي دوست دارم .اين وبلاگ براي يه روباه افتتاح شد براي اون روباهم فعاليت ميكنهاميد وارم نظر شما هام در مورد روباه ها تغيير كنه يعني تنها هدف من هم از اين وبلاگ همينه.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY