Rose Cottage

 

 

هزار و يك اسم داري و من از آن همه اسم (لطيف) را دوست تر دارم . كه ياد ابر و ابريشم و

 

عشق مي افتم خوب يادم هست از بهشت كه آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسيم .

 

بس كه لطيف بودم توي مشتت جا نمي شدم . اما زمين تيره بود . كدر بود ، سفت بود و سخت .

 

دامنم را به سختي گرفت و دستم به تيرگي اش آغشته شد و من هر روز قطره قطره تيره و تيره

 

تر شدم و ذره ذره سخت تر . من سنگ شدم و سد ديوارز ، ديگر نور از من نمي گذرد ، ديگر

 

آب از من عبور نمي كند ، روح در من روان نيست .

 

حالا تنها يادگاريم از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشك است كه گوشه ي دلم پنهانش كردم .

 

گريه نمي كنم تا تمام نشود ، مي ترسم بعد از آن از چشمهايم سنگ ريزه ببارد .

 

يا لطيف ، اي كاش مشتي ، تنها مشتي از لطافتت را به من مي بخشيدي تا مي چكيدم و مي وزيدم

 

و نا پديد مي شدم ، مثل هوا كه ناپديد است ، مثل خودت كه نا پيدايي ....

 

يا لطيف !

 

مشتي ،  تنها مشتي از لطافتت را به من ببخش ....

 

پيام روز : خدايا ما اگر بد كنيم تو را بنده هاي بسيار است تو اگر مدارا نكني

 

ما را خداي ديگري جز تو نيست .

 

 

         

                                              

 


 

نوشته شده توسط زینب در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 20:8 موضوع | لینک ثابت