تاب بنفشه مي دهد طره ي مشك ساي تو
پرده ي غنچه مي درد خنده ي دلگشاي تو
اي گل خوش نسيم من بلبل خويش را مسوز
كز سر صدق مي كند شب همه شب دعاي تو
من كه ملول گشتمي از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمي مي كشم از براي تو
دولت عشق بين كه چون از سر فقر و افتخار
گوشه ي تاج سلطنت مي شكند گداي تو
خرقه ي زهد و جام مي گرچه نه در خور همند
اين همه نقش مي زنم از جهت رضاي تو
شور شراب عشق تو آن نفسم رود زسر
كاين سر پر هوس شود خاك در سراي تو
شاه نشين چشم من تكيه گه خيال توست
جاي دعا ست شاه من بي تو مباد جاي تو
خوش چمني ست عارضت خاصه كه دربهارحسن
حافظ خوش كلام شد مرغ سخن سراي تو
نوشته شده توسط زینب در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 2:2 موضوع | لینک ثابت
فرشته تصميمش را گرفته بود . پيش خدا رفت و گفت:
خدايا، مي خواهم زمين را از نزديك ببينم . اجازه مي خواهم و مهلتي كوتاه ، دلم بي تاب تجربه اي زميني است .
خداوند در خواست فرشته را پذيرفت .
فرشته گفت: تا بازگردم، بال هايم را در اينجا مي سپارم ؛ اين بالها در زمين چندان به كار من نمي آيد
خداوند بالهاي فرشته را بر روي پشته اي از بالهاي ديگر گذاشت و گفت بالهايت را به امانت نگه مي دارم
اما بترس كه زمين اسيرت نكند زيرا خاك زمينم دامن گير است .
فرشته گفت: باز مي گردم حتما باز مي گردم اين قوليست كه فرشته به خدا داد .فرشته به زمين آمد و از ديدن آن همه فرشته ي بي بال تعجب كرد او هر كه را مي ديد به ياد مي آورد زيرا او را قبلا در بهشت ديده بود اما نمي فهميد چرا اين همه فرشته براي پس گرفتن بالهايشان به بهشت باز نمي گردند .
روز ها گذشت و با گذشت روز ها فرشته چيزي را از ياد برد و روزي رسيد كه ديگر چيزي را به ياد نمي آورد
نه بالش را نه قولش را فرشته فراموش كرده بود فرشته در زمين ماند و هرگز به بهشت باز نگشت .
پيام روز : بچه فرشته ايست كه هرچه دست و پايش بزرگتر مي شود بالهايش كوچكتر مي شود.
نوشته شده توسط زینب در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت 1:29 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام دوستاي گلم:
من زينب خانم گل اهل تهرونم همه ي شماهاروهم خيلي دوست دارم .اين وبلاگ براي يه روباه افتتاح شد براي اون روباهم فعاليت ميكنهاميد وارم نظر شما هام در مورد روباه ها تغيير كنه يعني تنها هدف من هم از اين وبلاگ همينه.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY