در شب سردي كه دريا راهي مرداب بود
ونگاه ساكت مرداب هم بي تاب بود
قلب ساحل در طنين گامهايت مي تپيد
دستهاي بي نصيبش،بي قرار آب بود
ديدم از آن سوي فردا از خدا مي آمدي
در نگاهت شعله اي عريانتر از مهتاب بود
كوه يخ را هرم جادوي تو وقتي آب كرد
در سقوط چشمهايش ، وحشت سرداب بود
پشت سردريايي از شب روبرو طوفان قطب
درنگاهت گردبادو در دلت گرداب بود
چشهمايت محو شدچيزي تو رادرخود كشيد
آه رويا بود ، رويايي شبيه خواب بود
نوشته شده توسط زینب در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت
نگاهش مثل شب گويا و چشمش رنگ فردا بود
بهشت روح او بوي خدا ميداد، زيبا بود
به گرمي گونه هايش را به دست گريه هايش داد
دلم لرزيد، او هم مثل من، تنهاي تنها بود
سرودي بود، رودي ، يا سكوتي، حسرتي، دردي
نميدانم، براي من هميشه يك معما بود
كنارم بود و با من از سفر ميگفت، از هجرت
كنارش بودم و كارم، تماشا و تماشا بود
دلم از بي كسي پوسيد، عشقي نيست، دردي نيست
خدايا پس چه شد آن روزهاي خوب؟ رويا بود؟
هوا آلوده بود و آسمان،بي آفتاب اما
سكوت و انتظار، آميزه از عشق با ما بود
پر از ترديد و انكارم، دلم خون است، بيمارم
هواي گريه دارم، كاش چشمان تو اينجا بود
.jpg)
نوشته شده توسط زینب در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 16:44 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام دوستاي گلم:
من زينب خانم گل اهل تهرونم همه ي شماهاروهم خيلي دوست دارم .اين وبلاگ براي يه روباه افتتاح شد براي اون روباهم فعاليت ميكنهاميد وارم نظر شما هام در مورد روباه ها تغيير كنه يعني تنها هدف من هم از اين وبلاگ همينه.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY