تبليغاتX
 چشمان روباه

داستان

 

چندین سال پیش دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودنش از خویش متنفر بود او از همه نفرت داشت الا نامزدش روزی دختر به پسر گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند ان روز روز ازدواجشان خواهد بود . تا اینکه سرانجام شانس به او روی اورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به او اهدا کند انگه بود کهتوانست همه از جمله نامزدش را ببیند .پسر شادمانه از دختر پرسید: ایا زمان ازدواجمان فرا رسیده ؟ دختر وقتی دید که پسر نابیناست شوکه شد! وگفت : متاسفم نمی توانم با تو ازدواج کنم اخه تو نابینایی . پسر در حالی که به پهنای صورت اشک می ریخت به دختر گفت:بسیار خب فقط ازت خئاهش می کنم مراقب چشمانم باش.

 


 

نوشته شده توسط زینب در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 12:4 موضوع | لینک ثابت


 

روباه من بزرگان گفته اند : هر زمان دلت از گفتن کلمات عاجز شد ازقلم کمک بخواه : وقتی که از فواره ی حوضچه ی مرمرین اب می ریزد وقتی نوای اسمان فرشتگان در فضا طنین اندازمی شود تو ای نغمه ی پروازگشوده : بال من آن سان به شنیدن موسیقی صدای تو گرم شده که جرات آن را که سخنی بر زبان برانم ندارم صدای تو عشق است  غشق یعنی ماندگاری


 

نوشته شده توسط زینب در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 ساعت 16:49 موضوع | لینک ثابت


 

 باهمه ی تلاطم ها قلبم با نگاهت ارام می شود.با همه ی دلتنگی هایم

پشت سرت قدم بر می دارم تا بتوانم امروز را با تو باشم شاید فردا در تنهایی خود عشقم را باور کنی

عشق را در عمق چشمان زیبای تو جستجو می کنم چون می دانم به یقین می دانم که فردا می ایی

و به تنهاییم برای همیشه خاتمه می دهی.


 

نوشته شده توسط زینب در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 17:17 موضوع | لینک ثابت


 

از او پرسیدم برای چه زنده هستی؟ 

در حالی که زیر لب می گفت برای تو گفت برای هیچ !                                                             

پرسید تو برای چی زنده هستی؟گفتم برای کسی که برای هیچ زنده است!                                                      


 

نوشته شده توسط زینب در دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 22:11 موضوع | لینک ثابت


 


 

نوشته شده توسط زینب در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 17:27 موضوع | لینک ثابت


 

 


 

نوشته شده توسط زینب در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 17:22 موضوع | لینک ثابت


 

همه چيز از يك روباه شروع شد ...

 

چند روز قبل در خيابان‌های تهران و ميان مغازه‌های متعدد همراه دوستی بودم كه دنبال يك عروسك روباه می‌گشت تا بخرد.

"آخر روباه چه ويژه‌گی‌ای دارد كه تو گير داده‌ای به آن؟ حالا نمی‌شود عروسك راسو بخری يا كلاغی چيزی؟ ..."

"من نديده‌ام كه شركتی عروسك روباه توليد كرده باشد. من كه تا حالا ميان اجناسی كه آورده و فروخته‌ام، هيچ وقت عروسك روباه نداشته‌ام. اصلاً مشتری‌ای هم نداشته‌ام كه دنبال چنين عروسكی باشد ..."

اما اين دوست مگر دست‌بردار بود! هر سوراخ سنبه‌ای را به دنبال عروسك روباه می‌گشت. چه بسا اگر به كوه و در و دشت زده بوديم، راحت‌تر می‌توانستيم يك روباه زنده گير بياوريم! اما او كه روباه زنده نمی‌خواست ... . او فقط يك عروسك روباه می‌خواست و هيچ هم نمی‌گفت كه به چه خاطر.

باورتان نمی‌شود، اما پياده‌روی چند ساعتی و جست‌وجوی حسابی برای عروسك روباه به چيزی جز خسته‌گی پاهای ما ختم نشد. آن وقت بود كه يك بار ديگر و برای آخرين مرتبه پرسيدم: "حالا نمی‌شود به يك جانور ديگر رضايت بدهی؟ روباه از كجا گير بياوريم؟ اَه ..." و او بی آن كه به لحن خسته و معترض من توجه كند، خيلی آرام در حالی كه رد نگاه‌اش معلوم نبود به كجا می‌رسد، جمله‌ای گفت كه به سختی شنيدم: "آخه، همه چيز از يه روباه شروع شد ..." و يك نفس عميق كشيد. فقط يك نفس عميق!


 

نوشته شده توسط زینب در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 17:8 موضوع | لینک ثابت


خاطره

 


بعضی شبها وقتی باران به پنجره های اتاقم میکوبد یاد آن تابستان می افتم.
5سال ار آن زمان میگذرد ولی هرگاه چشمانم را میبندم خود را خود را در کنار آن مرداب احساس میکنم و آن روباه سیاه را میبینم که روی چمن زار جست و خیز میکند و به سوی من می آید. او را همان طور که اولین بار دیده بودم سبک بال و آزاد میبینم مثل باد.

 

 

 


 

نوشته شده توسط زینب در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 16:48 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting